ممههای جنت جکسوندیر اومدم که زود برم؛ دل به صدای من نبند |
||
دنیا جوری بنا شده که هر چهقدر از ناخواستهها و نابهسامانیهاش فرار کنی، باز بهشون برمیخوری. پس بهتره فرار نکنی تا بعدن بابت اون همه کوشش بیثمر و آخر گیر افتادن حالت گرفته نشه.
پ.ن: مشکلش اینه که آدم وقتی ماجرا رو میفهمه که دوندهگیها و فرارهاش رو کرده!
شکست مثل جوش میمونه. هرچی بیشتر باهاش درگیر بشی و بهش دست بزنی، هم عمرش بیشتر میشه، هم جاش میمونه.
باید گذاشت بمونه یه گوشه؛ انگار که اصلن نیست. بعد یه روز صبح میبینی که دیگه نیست. انگار اصلن نبوده.
فکر کنم دارم به کشف و شهود تازهای میرسم.
چرا اوضاع جهان اینجوریه؟
به دلیل برخورد عروسکی!
و خدا که جهان را ساخت و انسان را ساخت، فرمود: خب، ساختمش؛ دیگه بهتره برم دنبال کارای دیگهم.
و انسان ماند چون رمهای بیشبان.
تنها موجوداتی که میتونند از صاعقهی بیمسئولیتی نجات پیدا کنند، عروسکها هستند؛ چون پایان ساختشون مساویست با زمان مرگشون. البته به شرط اینکه مثل پینوکیو آدم نشن!
اگه کسی رو دوست داری، ولش کن بره؛ اگه دوباره برگشت طرفت، دیگه همیشه مال خودته.
اینم از اون جملات قصار مشهوره که نسبتی با واقعیت نداره.
نه اینکه نشه ولش کرد...
نه اینکه دوباره برنگرده...
نه اینکه تا همیشه مال خودت نشه...
نه! مسئله اینه که وقتی ولش میکنی، وقتی میره، وقتی دوباره برمیگرده، دیگه دلت نمیخوادش.
یعنی انقد همهجا و همهچیم خل شده، که وطنم را مثل بنفشهها با خودم بردارم، ببرم هر کجا خواستم؟
ترجیح میدم تنها برم؛ بدون اضافه بار.
آدمها کی ازدواج میکنن؟
وقتی که خیلی احساس تنهایی میکنن؟
خب، نه!
وقتش وقتیه که فکر میکنن ممکنه دوباره خیلی احساس تنهایی بکنن.
اجرای جدید نمایشنامهی «در انتظار گودو»
نویسنده: ساموئل بکت
کارگردان: نیچ
بازیگران و نقشها:

گوگو - دیدی
لاکی
پوتزو
پسربچه
گودو
تمام اتفاقات غمانگیز و حتا ترسناک دنیا با گذشت زمان...
با گذشت زمان، تبدیل میشن به چیزهای خندهدار و حتا مضحک.
گذشت زمان؟اسم بهترین نود شبیساز دنیا.
قصههای عاشقانه، همه یه جورن.
دلت میخواد. دلش نمیخواد.
دلش میخواد. دلت نمیخواد.